ادبيات فارسي كلاس دوم كليه ي رشته ها آورده اند كه ...
ادبيات فارسي كلاس دوم كليه ي رشته ها آورده اند كه ... صفحه ي 27 از(سيرالملوك) سياست نامه خواجه نظام الملك توسي – قرن 5 وقتي عمروبن ليث و اسماعيل ساماني رويا روشدند ، با هم جنگيدند . بر حسب اتفاق عمروبن ليث در نزديكي دروازه ي شهر بلخ شكست خورد و هفتاد هزار سوار او ، همه فرار كردند . زماني كه او را پيش امير اسماعيل آوردند ، دستور داد تا او را به مامور نگهداري و تربيت يوزهاي شكاري سردند و اين از رويدادهاي شگفت روزگار است . وقتي كه زمان نماز عصر شد ، خدمتكار عمروليث در لشكرگاه مي گشت . عمروليث را ديد دلش براي او سوخت ، نزد او رفت . عمرو به او گفت :« امشب پيش من بمان زيرا بسيار تنها مانده ام . » بعد از آن گفت : « انسان تا هنگامي كه زنده است نياز به غذا خوردن دارد. چيزي خوردني مهيا كن ، زيرا گرسنه ام . » خدمتكار يك من گوشت به دست آورد و ديگي آهني پيدا كرد ، مقداري پهن خشك شده ي حيوانات جمع كرد ، چند تكه كلوخ را بر روي هم قرار داد تا از گوشت ، نوعي خوراكي بريان درست كند . وقتي گوشت را در ديگ انداخت و به دنبال نمك رفت ، روز تمام شده بود . سگي آمد و سر در ديگ كرد و تكه اي گوشت برداشت . دهنش سوخت ، فوراً سر خود را بيرون آورد . حلقه ي ديگ در گردنش افتاد . از سوختگي ناشي از گرماي ديگ به سرعت دويد و ديگ را برد . عمروليث وقتي اين حالت را ديد ، رو به سوي سپاه و نگهبانان كرد و خنديد و گفت : « عبرت بگيريد ، زيرا من آن مردي هستم كه صبح امروز آشپزخانه مرا هزار و چهارصد شتر مي كشيد و به هنگام شب سگي آن را برداشته و با خود مي برد ! » و گفت : « صبح امير بودم و شب اسير .» (روز را آغاز كردم در حالي كه امير بودم . حال آن كه شب را به اسيري گذراندم ) . پيام درس ودرون مايه : ناپايداري مقام ومنزلت دنيايي - (مصاف جمع مصف ) معاني كنايه هاي صفحه ي 42 ( بياموزيم ) 1- دست و پا كردن : فراهم و آماده كردن 2- سماق مكيدن : انتظار كشيدن بيهوده 3- تاخرخره خوردن : سير غذا خوردن ، زياده روي در خوردن . 4- روي كسي را زمين انداختن : بي توجهي به خواست و انتظار كسي كردن 5- شكم را صابون زدن : به خود اميد واهي دادن آورده اند كه ... صفحه ي 61 از اسرارالتوحيد نوشته ي محمد بن منور قرن 6 شيخ ما (ابوسعيد ابوالخير) گفت – خداوند روحش را پاك گرداند – كه روزي زنبوري به مورچه اي رسيد ، او را ديد كه دانه اي گندم به خانه مي برد ، آن دانه پايين و بالا مي شد و مورچه نيز با آن بالا و پايين مي رفت وبا تلاش وتدبير بسيار آن را به دنبال خود مي كشيد و مردمان بر روي او پا مي گذاشتند و مور را آزرده و مجروح مي كردند . آن زنبور به مورچه گفت : اين چه دشواري و رنجي است كه براي دانه اي برخود هموار مي كني و براي دانه اي به اين كوچكي چرا اين قدر خفت و خواري تحمل مي كني ؟ بيا و زندگي مرا ببين كه به چه راحتي غذا مي خورم و از اين همه نعمت هاي لذيذ بدون تحمل اين همه رنج و سختي بهره مي برم و از آن چه نيكوتر و بهتر و برگزيده تر است ، مطابق ميل خود استفاده مي كنم . سپس مورچه را با خود به دكان قصابي برد ، در محلي كه گوشت بهتر و بيشتر بود ، نشست و از آن جايي كه گوشت لطيف تر و نازك تر بود ، سير خورد و مقداري هم جمع آوري كرد تا با خود ببرد. قصاب به بالاي سر زنبور آمد و كاردي بر زنبور زد و آن زنبور را به دو نيمه كرد و انداخت .آن زنبور بر زمين افتاد ، آن مورچه بر بالاي لاشه ي زنبور آمد و پاي زنبور را گرفت و در حالي كه آن را مي كشيد ، مي گفت : « هركس در مكاني بنشيند كه مي خواهد و ميلش باشد (مطابق ميلش رفتار كند ) آن چنان او را مي كشند كه نمي خواهد و به آن مايل نيست .» درون مايه و پيام : عاقبت زياده خواهي و راحت طلبي آرايه : تضاد (خواهد – نخواهد / مرادش بود – مرادش نبود ) . زير و زبر : جناس . شعر حفظي : آواز عشق قالب غزل شعر از مولوي (ديوان غزليات) صفحه ي 62 وزن : مفتعلن فاعلن مفتعلن فاعلن بحر : منسرح مثمن مطوي مكشوف نوع ادبي : غنايي ، نوع توصيف : نمادين 1- پيوسته آواز عشق ، از هر طرف به گوش ما مي رسد (عشق ما را مي خواند ) ما به آسمان (بارگاه دوست) مي رويم ، چه كسي قصد ديدار محبوب را دارد؟ آرايه : آواز عشق : استعاره مكنيه (تشخيص) ، چپ و راست : تضاد – راست و راست : جناس (جناس مركب = امروزه با جناس افزايشي مطابقت دارد. ) 2- جايگاه اصلي ما در آسمان (جوار قرب الهي ) بوده است و با فرشتگان همراه و يار بوده ايم ، بنابراين دوباره همگي به وطن اصلي خود بر مي گرديم زيرا وطن اصلي ما آنجاست . بيت دوم مناسبت دارد با : ما ز درياييم و دريا مي رويم ما ز بالاييم و بالا مي رويم (مولوي) هر چه از دريا به دريا مي رود از همانجا كامد آن جا مي رود (مولوي) به اصل خويش راجع گشت اشيا همه يك چيز شد پنهان و پيدا (شبستري ) هركسي كاو دور ماند از اصل خويش بازجويد روزگار وصل خويش (مولوي) آرايه : تلميح به حديث : كل شيء يرجع الي اصله جناس : فلك و ملك بيت 3 : ارزش و منزلت ما از آسمان و فرشتگان برتر و بالاتر است ، پس چرا از آسمان و فرشتگان نگذريم (بالاتر نرويم ) زيرا منزلگاه واقعي ما در جوار عظمت و بزرگي حق تعالي است . قافيه ي مياني : برتريم ، افزون تريم ، نگذريم آرايه : جناس : فلك و ملك بيت 4 : بخت و اقبال با ما سازگار و موافق است و ايثار و جانبازي در راه محبوب كار ماست ، در اين راه پيشواي ما حضرت محمد (ص) است كه مايه ي افتخار همه ي مردم جهان است . آرايه : جناس : (يار ، كار) – ( جوان ، جان ) ، ( جان و جهان) افزايشي جهان : مجاز (علاقه محليه يا كليه) كنايه : جان دادن = جانبازي و بذل جان (مردن) بيت 5 : از ديدن چهره ي زيباي چون ماه او (حضرت محمد (ص) ) ، ماه آسمان به دو نيمه شد ، زيرا تاب ديدار آن همه زيبايي را نداشت . ماه كه كمترين گداي درگاه حق تعالي است آن چنان بخت و اقبالي يافته است كه معجزه حضرت رسول شده است . آرايه : مه اول استعاره از چهره حضرت رسول (ص) ماه دوم ماه آسمان برنتافتن = كنايه از تحمل نكردن – تلميح به معجزه ي پيامبر ، شق القمر تشبيه ماه به گدا وجه شبه = حالت هلالي ماه به كاسه گدايي و ديگر اين كه ماه نور خود را از خورشيد گدايي مي كند . بيت قافيه مياني دارد . ( شكافت ، نتافت ، يافت ) بيت 6 – نسيم ، بوي خوش و معطر خود را از چين و شكن گيسوي حضرت رسول گرفته است (منظور اين است كه تمام زيبايي ها و طراوت هاي اين جهان به سبب وجود پيامبر است ) و درخشش و نور خيال ما از چهره ي نوراني مثل آفتاب حضرت محمد (ص) گرفته شده است. آرايه : استعاره مكنيه : شعشعه ي خيال – تلميح : «والضحا» اشاره به آيه ي و الشمس و الضحيها تشبيه : رخ به والضحي (ضحي به معني : 1- آفتاب 2- هنگام طلوع آفتاب ) بيت 7 – مردم مثل مرغابياني هستند كه از درياي جان و روح مطلق (حق) پديد آمده اند. پس مرغ جان ما كي مي تواند در اين دنيا اقامت كند ؟ جاني كه از درياي بي منتهاي جان و روح مطلق به وجود آمده است . آرايه : تشبيه : خلق به مرغابيان / درياي جان مراعات : مرغ – مرغابي مرغ استعاره از روح انسان / بحر استعاره از جان و جهان معنويت مصراع دوم استفهام انكاري – هم مضمون با بيت منتسب به مولانا مرغ باغ ملكوتم نيم از عالم خاك چند روزي قفسي ساخته اند بهر تنم بيت 8 – پيمان الست (عهد و پيمان الهي كه در آغاز با انسان بسته شد) مثل موجي بر روح انسان وارد شد و جسم و قالب انسان مثل يك كشتي به وجود آمد پس دوباره وقتي جسم انسان نابود شود نوبت وصال و ديدار روح و جان با روح كل فرا مي رسد. آرايه : تشبيه : موج الست ، كشتي قالب تلميح : به آيه : الست بربكم قالوا بلي ( اعراف- 172 ) مصراع دوم : كشتي : استعاره از جسم – مراعات : كشتي و موج كشتي شكست كنايه : مرگ فرا رسيد. آورده اند كه ... صفحه ي 77 از كتاب اخلاق محسني از ملاحسين واعظ كاشفي (اواخر قرن 9 و اوايل قرن 10 ) روزي حضرت روح الله (لقب حضرت عيسي (ع) ) از جايي مي گذشت . ناداني در راه به او برخورد كرد و از حضرت عيسي (ع) سخني پرسيد . حضرت عيسي با مهرباني و لطف به او جواب داد ولي آن شخص آن پاسخ را نپذيرفت و شروع به بدخلقي و داد و فرياد و كارهاي نابخردانه كرد. هرچه او ناسزا و نفرين مي گفت حضرت عيسي سخنان خوب مي گفت و ستايش و آفرين بدو مي فرستاد ... شخص ارجمندي به آنجا رسيد و گفت : اي روح خدا (كنايه از حضرت عيسي (ع) ) چرا خود را در مقابل اين شخص پست و نااهل ، خوار كرده اي و هرچه او بيشتر بدي مي كند و غضب و خشم نشان مي دهد تو بيشتر مهرباني و لطف مي كني و با آن كه او ستم و جفاي خود را نسبت به تو در پيش گرفته تو مهرباني و وفا را بيشتر نشان مي دهي ؟ حضرت عيسي گفت : اي دوست ، از هر ظرفي همان چيزي بيرون مي آيد كه درون آن است . از كوزه همان برون تراود كه در اوست . از او اين كارهاي زشت و خصلت هاي ناپسند بروز مي كند و از من اين صفت . من از سخن او خشمگين نمي شوم ولي او از من ادب فرا مي گيرد . من از سخن او نادان نمي شوم در حالي كه او از اخلاق و خصلت من عاقل مي شود. آرايه : تضاد : قهر و لطف / جاهل و عاقل . ارسال المثل يا ضرب المثل (از كوزه همان ....... » شعر حفظي از خيام نيشابوري : قالب : رباعي قرن 5 و6 صفحه ي 78 وزن هر سه رباعي : مستفعل ، فاعلات ، مستفعل فع يا (مفعول مفاعلن مفاعيل فعل ) بحر = هزج مثمن اخرب مقبوض محذوف نوع ادبي : - تعليمي رباعي اول : بيت 1- آن قصري كه جمشيد در آن جام شراب را به دست مي گرفت و مي نوشيد ، اكنون محل زاييدن آهو و استراحت گاه روباه شده است (منظور: آن كاخ پر رونق و آباد امروز ويرانه و محل زندگي وحوش شده است ) آرايه : كنايه 1- جام گرفتن = به عيش و نوش پرداختن 2- آهو بچه كردن و روبه آرام گرفتن مراعات: آهو ، روباه بيت 2 : بهرام (پادشاه ساساني) كه همواره گورخر شكار مي كرد ديدي كه چگونه عاقبت مرد . آرايه = جناس تام گور – گور واج آرايي گ پيام : ناپايداري قدرتها و زوال مقام ها گور بهرام گرفت = كنايه و تشخيص رباعي دوم : بيت 1 : برخيز (از سستي و اندوه بيرون بيا) و غم و غصه جهان گذران و فاني را مخور بنشين ولحظه اي را به شادماني و نشاط سپري كن . آرايه = تضاد برخيز و بنشين جناس تام = گذران اول = گذرنده و گذران دوم = بگذران . سپري كن تضاد = غم و شادماني بيت 2 : اگر در سرشت و طبيعت جهان وفاداري وجود داشت به مردم قبل از تو وفا مي كرد و نوبت از آنان به تو نمي رسيد. آرايه : تشخيص مصراع اول رباعي سوم : بيت 1 : آنان كه در بردارنده دانش و فضيلت و آداب شدند (يا آنان كه فضيلت و آداب همچون اقيانوسي وجودشان را در بر گرفت ) و در جمع افراد صاحب كمال همچون شمعي نورافشان ياران خود گرديدند. بيت 2 : از اين دنياي تاريك و ناشناخته رهي بيرون نبردند (آنان نيز به حقيقتي دست نيافتند ) بلكه همه سخنانشان افسانه و خيال بافي بود و عاقبت نيز مردند. دو بيت موقوف المعاني است آرايه = مراعات = شب ، افسانه و خواب شب = استعاره از دنيا در خواب شدن كنايه از مردن ايهام = محيط : 1- دربردارنده 2- اقيانوس آورده اند كه ... صفحه 95 (از تحفه الاخوان از عبدالرزاق كاشي (كاشاني ) قرن 10 با توجه به اعلام كتاب كه به اشتباه وي را مربوط به قرن دهم مي داند و حال آنكه وي مربوط به قرن هشتم و نهم است توضيحات بيشتر راجع به اين شخص را در ص 4و5 از توضيحات اشعار حفظي و آورده اند كه ... مربوط به ادبيات 1 بخوانيد . البته تا اصلاح غلط كتاب متاسفانه معيار كتاب درسي است. ) در روزگار قحطي و تنگدستي ، شخصي نزد پيامبر آمد – بر او برترين دوردها باد- پيامبر كسي را به خانه ها فرستاد و پرسيد آيا نزد شما غذايي موجود هست ؟ همه گفتند : به خدايي كه تو را به پيامبري به سوي مردم فرستاد قسم مي خوريم كه جز آب نزد ما غذايي پيدا نمي شود. پيامبر – كه درود براو باد- به ياران خود گفت : چه كسي امشب او را مهمان خود مي كند كه رحمت خداوند بر او باد ؟ مردي از طايفه ي انصار گفت : اي پيامبر خدا ، من امشب او را مهمان مي كنم . و او را به خانه ي خود آورد و به زنش گفت : اين شخص مهمان پيامبر است . به او احترام بگذار و چيزي از او دريغ نكن (پنهان مكن ) . زن گفت : نزد ما جز غذاي كودكان ، غذاي ديگري موجودنيست . (مرد) گفت : بلند شو و كودكان را به سرگرمي و بهانه و بازي از خوراك خوردن غافل بگردان تا به خواب بروند و غذايي نخورند . بعد از آن چراغ را روشن كن و هرچه هست نزد مهمان بياور ، وقتي مشغول غذا خوردن شد بلند شو و به بهانه ي درست كردن چراغ ، آن را خاموش كن ( بلند شو كه يعني نور چراغ را تنظيم كنم و درحين اصلاح و تنظيم آن ، چراغ را خاموش كن ) و بيا تا زبان را حركت دهيم و دهان را بجنبانيم به گونه اي كه تصور كند كه ما نيز غذا مي خوريم تا زماني كه سير شود . زن بلند شد و كودكان خود را به بهانه اي خوابانيد و فرمان شوهر را اجرا كرد و مهمان تصور كرد كه آنان نيز با او غذا مي خورند. تا سير خورد و آنان با شكم گرسنه خوابيدند . فردا صبح وقتي نزد پيامبر آمدند ، پيامبر به روي آنان نگاه كرد و لبخندي زد و فرمود كه خداوند والامرتبه ديشب از رفتار فلان مرد و فلان زن تعجب كرد و اين آيه نازل شد كه : « و ديگران را برخود بر مي گزينند و ترجيح مي دهند ، هر چند خود نيازمند باشند » پيام : ايثار و خود از گذشتگي آورده اند كه ... صفحه ي 105 از كليات سعدي (مجالس پنج گانه ) مجلس پنجم بايزيد بسطامي كه درميان ساير عارفان مثل طاووسي (مشهور و برجسته ) است ، يك شب در تنهايي و كشف و شهود عارفانه ، شوق و اشتياق خود را مانند كمندي به كنگره بارگاه عظمت خداوندي انداخت و آتش عشق الهي را در وجود خود شعله ور ساخت (با خداوند ارتباط برقرار كرد و وجودش از عشق الهي سرشار شد ) . از روي عجز و ناتواني به خداوند عرض كرد: خدايا ، تاكي در آتش فراق و جدايي تو بسوزم و كي مرا از شربت ديدار و وصال خود مي نوشاني ؟(كي به ديدار تو مي رسم ؟ ) به او الهام شد كه : اي بايزيد ، هنوز خودبيني در تو وجود دارد ، اگر مي خواهي كه به ديدار ما برسي خود را فراموش كن و خودبيني را كنار بگذار و به ديدار ما برس . آرايه ها : تشبيه : بايزيد را به طاووس تشبيه كرده است – طاووس عارفان : اضافه تخصيصي (جزء اضافه تعلقي ) بايزيد چون طاووسي در بين عارفان است . تشبيه : خلوت خانه مكاشفات ، كمند شوق آتش عشق : تشبيه كنگره كبريا : استعاره مكنيه زبان گشودن : كنايه از سخن گفتن آتش هجران و شربت وصال : تشبيه تكرار : تو تويي: كنايه از خودبيني و غرور خود را بردر بگذار : كنايه خود را فراموش كن . پيام : براي رسيدن به حق بايد از خودبيني تهي شد . مضمون شبيه اين حكايت در مثنوي نيز آمده است : آن يكــي آمــــــد دريـاري بزد يار گفتــش كيستـي اي معتمــد گفت من گفتش بروهنگام نيسـت بر چنين خواني مقام خام نيسـت خام را جز آتش هجـــر وفـــراق كه پزد ؟ كه وارهانــد از نفـاق ؟ رفت آن مسكين و سالي در سفـر در فراق يــار سوزيـــد از شرر پخته شدآن سوخته پس بازگشـت بازگــرد خانــه انبــاز گشــــت حلقه زد بردر به صد ترس و ادب تا بنجهد بي ادب لفظــي ز لـــب بانگ زديارش كه بردركيست آن ؟ گفت بردرهــم تويي ، اي دلستان گفت اكنون چون مني ، اي من درآ نيست گنجايي دو من در يك سرا در عبارت « به سرش ندا آمد كه بايزيد ، هنوز تويي تو همراه توست . اگر خواهي كه به ما رسي ، خود را بر در بگذار و در آي . چند ضمير وجود دارد؟ 4 مورد تويي اسم = غرور و خودبيني مثل كلمه مني خود = اسم شعر حفظي صفحه ي 125 « پشت درياها » شعري از سهراب سپهري شاعر معاصر متولد 1307 در گذشته به سال 1359 به بيماري سرطان . آثار : مرگ رنگ ، زندگي خواب ها ، آوار آفتاب ، شرق اندوه ، حجم سبز و ماهيچ ، ما نگاه . كليه اشعار سهراب در مجموعه اي به نام هشت كتاب در خرداد 1356 منتشر شد . اين شعر در حقيقت توصيف آرمان شهر و مدينه ي فاضله ي سهراب است . «قايقي خواهم ساخت ، آن را به آب خواهم انداخت و از اين دنيا دور خواهم شد ، زيرا در اين دنيا كسي نيست كه قهرمانان وادي عرفان را بيدار كند . ( از جهاني كه كسي مردم را متوجه توانايي عشق ورزي خودشان نمي كند ، هجرت خواهم كرد.) در قايق توري ديده نمي شود و دل من در اين سفر در آرزوي صيد مرواريد نيست (هيچ تعلق خاطر و وابستگي وجود ندارد ، براي رفتن به آن سرزمين موعود هيچ دلبستگي و وابستگي نبايد باشد) . همين طور قايق را به جلو خواهم برد. و دراين راه به آبي ها ، به دريا و پرياني كه سرشان را از آب بيرون مي آورند و در تنهايي تابناك و درخشان ماهيگيران سحروجادو از گيسوانشان بر آن ها (ماهيگيران) مي افشانند ، به هيچكدام از اين ها (زيبايي ها) دل نخواهم بست . همچنان قايق را به جلو خواهم راند . پشت درياها شهري قرار دارد كه پنجره هاي خانه هاي آن جا رو به تجلي خدا گشوده است و پشت بام هايش جايگاه كبوتران آرامش و صفا و صلح است ، صلحي كه به تكامل هوش بشريت نگاه مي كند. دراين شهر حتي كودكان ده ساله اش صاحب آگاهي و بصيرت اند و مردم اين شهر به يك ديوار گلي آن چنان نگاه مي كنند كه گويي به يك شعله يا به خواب لطيفي نگاه مي كنند (همه چيز را زيبا مي بينند ) در اين شهر حتي خاك احساس دارد و احساس تو را كه مثل موسيقي است ، مي شنود و درباد صداي پر مرغان اسطوره اي مي آيد (همه چيز رنگ آرماني و اسطوره اي دارد – آرزوهاي انساني كه در اسطوره ها جلوه گر هستند ، به حقيقت پيوسته اند . ( چون شعر حالت نمادين دارد تعابير مختلفي مي توان ارائه داد ) . پشت درياها شهري قراردارد كه وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحر خيزان است (منظور : روشنايي ها در چشم سحر خيزان تجلي كرده است و در نتيجه چشمان سحرخيزان پر از نور است ) و در اين شهر شاعران ، وارث پاكي آب و خرد و روشني هستند (تعريضي به افلاطون و آرمان شهر او دارد كه شاعران در آن راهي ندارند.) پشت درياها شهري قرار دارد (پس براي رفتن به آنجا) بايد قايقي ساخت .( ابزارهاي لازم را بايد فراهم كرد) آرايه ها و نكته ها: تشبيه : بيشه ي عشق ، فواره ي هوش بشري ، شاخه معرفت / دل بستن : كنايه از علاقه مند شدن . تابش تنهايي (استعاره ي مكنيه ) ... مي فشانند فسون (استعاره ي مكنيه ) از سر گيسوهايشان : اشاره به افسانه هاي قديمي به خصوص افسانه هاي جنوب / منظور از آبي ها ، دريا ، پريان وسوسه ها و فريب هاست كه شاعر اسير آن ها نمي شود. / خاك موسيقي احساس تو را مي شنود : تشخيص / پشت درياها شهري است ... : شايد اشاره به حديثي از امام محمد باقر (ع) باشد : ان الله مدينه خلف البحر سعتها اربعين يوماً للشمس فيها قوم لن يعصوا الله و لا يعرفون الابليس : همانا خدا پشت دريا شهري دارد كه وسعتش براي خورشيد به اندازه ي چهل روز است ، در آن شهر قومي زندگي مي كنند كه خدا را نافرماني نمي كنند (عليه فرمان خدا عصيان نمي كنند ) و شيطان را نمي شناسند . / منظور از بام ها جاي ... مي نگرند : به كمال رسيدن استعدادهاي انسان و منظور از دست هر كودك . ... معرفتي است : عمومي شدن و بارور شدن استعدادهاي معنوي است و منظور از خاك موسيقي ... مي شنود : ارتباط صحيح روح با تمام عناصر طبيعي است . / مردم شهر به يك چينه چنان مي نگرند / كه به يك شعله به يك خواب لطيف شبيه اين مضمون در اشعار ديگر سپهري نيز آمده است مثل اين بخش از شعر صداي پاي آب : من نمي دانم ، / كه چرا مي گويند : اسب حيوان نجيبي است ، كبوتر زيباست . / ... و چرا در قفس هيچ كسي كركس نيست . / گل شبدر چه كم از لاله ي قرمز دارد؟ / چشم ها را بايد شست ، جور ديگر بايد ديد. و يا اين كلام معروف از آندره ژيد : « بكوش تا عظمت در نگاه تو باشد نه در آن چه بدان مي نگري . » آورده اند كه ... صفحه ي 127 از كليله و دمنه نصرالله منشي (باب شيروگاو حكايت ششم ) در بركه ي بزرگي سه ماهي بودند ، دو ماهي دور انديش و هشيار و يكي عاجز و ناتوان . اتفاقاً روزي دو صيادازكنارآن بركه گذشتند و با هم وعده گذاشتند كه دام بياورند و سه ماهي را بگيرند . ماهيان اين سخن را شنيدند . آن كه دور انديشي بيشتري داشت و بارها تعدي و تجاوز و قدرت نمايي روزگار ستمكار را ديده بود ، سريع دست به كار شد و از طرفي كه آب داخل بركه مي شد ، فوراً بيرون رفت ، در اين ميان صيادان رسيدند و هردو طرف بركه را (ورودي و خروجي آن را ) محكم بستند . ماهي ديگر كه از زيورعقل و اندوخته ي تجربه بي بهره نبود (عاقل و باتجربه بود) با خود گفت : « غفلت كردم و عاقبت كار افراد غافل بايد هم اين چنين باشد و اكنون زمان حيله و چاره جويي است . هرچند به هنگام بلا و مصيبت ، تدبير و چاره جويي فايده زيادي ندارد . با اين همه انسان عاقل هرگز از منافع دانش نااميد نمي شود و در رفع مكر و خدعه ي دشمن تاخير كردن را درست نمي داند . پس الان زمان پايمردي و ثبات مردان و هنگام انديشيدن خردمندان است. » پس خود را به مردن زد و مثل ماهي مرده اي بر سطح آب آمد .( روي آب شناور شد) صياد آن را برداشت و چون برايش روشن شد كه مرده است آن را انداخت . (ماهي ) با حيله و تدبير خود را در جو انداخت و نجات يافت . و آن ماهي كه غفلت بر حركات او غالب بود و ناتواني در اعمال و كارهاي او ظاهر و آشكار بود ، حيران و سرگردان و گيج و سردرگم ، به چپ و راست مي رفت و در بالا و پايين بركه مي دويد تا اينكه بالاخره گرفتار شد . دست برد زمانه ي جافي : استعاره مكنيه (تشخيص ) / پيرايه ي خرد ، ذخيرت تجربه : تشبيه / پاي كشان : كنايه (اينجا) از سردرگمي . سبك روي به كار آورد در كليله و دمنه با تصحيح و توضيح مجتبي مينوي بعد از كلمه ي سبك ، (كاما) گذاشته شده است و معلوم است كه آن را قيد گرفته است به معني = سريع ، زود و روي به كار آوردن را هم دست به كار شدن در نظر گرفته است اما بد نيست نظر آقايان دكتر هامون سبطي و احمد سبحاني و ... مؤلف ادبيات فارسي 2 (تست انديشه سازان را نيز در ذيل براي اطلاع همكاران محترم بياورم : ايشان ( مؤلفين محترم ) در صفحه ي 174 كتاب در توضيح تست 55 نوشته اند : ... « روي به كار آوردن» به معني به كاربستن و استفاده كردن ، بارها ديده شده است . همچنين كلمه سبك رو به معني تندرو هم سابقه ي استعمال دارد: « نه پايي كه خود را سبك رو كنم نه دستي كه نقش كهن نو كنم » (نظامي – اسكندرنامه ) يا « فروغ زندگاني برق شمشير است پنداري / نفس ، عمر سبك رو را سر تير است پنداري » (صائب) و در برهان قاطع (از فرهنگ لغت هاي قديمي فارسي ) هم براي سبك رو مي بينيم : به معني سبك پاي كه گريز پاي و تند و تيز رونده و جلد رفتار و شتاب رو باشد. پس انگار بايد اين جمله را اين طور خواند « سبك روي به كار آورد» و اين طور معني كرد كه « تند روي و شتاب را به كار بست » ولي نظر اول در معني قيدي (سريع) مقبول تر به نظر مي رسد. از آن جانب كه آب در مي آمد : ماهي اولي خلاف جريان آب شنا كرد و رفت . پيام : عاقبت دور انديشي و ناداني . آورده اند كه ... صفحه ي 145 از كليات سعدي ذوالنون مصري ( از عرفاي نامي قرن سوم ، شاگرد مالك ، مؤسس مذهب مالكي ، بوده و نخستين كسي است كه اصول عقايد صوفيه را شرح داده است . (از فرهنگ عميد ) ) به پادشاهي گفت: شنيده ام فلان حاكم و امير را كه به فلان سرزمين و ولايت فرستاده اي بر مردم تعدي و تجاوز مي كند و بر آن ها ستم روا مي دارد . گفت : (بالاخره) يك روز او را مجازات مي كنم . (ذوالنون ) گفت : بله ، روزي او را مجازات مي كني كه تمام اموال و دارايي مردم را غارت كرده باشد ، پس با شكنجه و زور و مصادره و جريمه اين اموال را از او پس مي گيري و در خزانه ي خود مي گذاري ، اين كار چه فايده اي براي مردم فقير و زير دست دارد ؟ پادشاه خجالت كشيد و فوراً ضرر و ستم حاكم ظالم را از سر مردم دفع كرد . سرگرگ را بايد از همان ابتدا بريد نه اينكه بگذاريم براي وقتي كه همه ي گوسفندان مردم را از هم بدرد . محتوا : نتيجه ي حقيقت گويي ، شجاعت ذوالنون ، زيان غفلت . پيام : اقدام به موقع در دفع ظلم . آورده اند كه ... صفحه ي 176 از قابوس نامه : عنصرالمعالي كيكاووس قرن پنجم بزرگ شيوخ (آن كه از شيخان ديگر بزرگتر بود) ، شبلي – خدا اورا رحمت كند- در مسجد رفت تا دو ركعت نماز بخواند و مدتي استراحت كند . در آن مسجد كودكان در مكتب بودند و آن لحظه ، زمان غذا خوردن آنان بود ، غذا مي خوردند. دو كودك با هم نزديك شبلي – رحمت خدا بر او باد- نشسته بودند: يكي از آنان پسر شخص توانگري بود و پسر ديگر ، فرزند فرد تهيدستي بود. در زنبيل پسر ثروتمند ، اتفاقاً مقداري حلوا و در زنبيل پسر فقير مقداري نان خشك بود. پسر ثروتمند مقداري حلوا مي خورد و پسر فقير از او مقداري مي خواست. كودك ثروتمند به بچه ي فقير گفت : اگر مي خواهي كه مقداري حلوا به تو بدهم ، بايد سگ من باشي و او مي گفت (باشد) من سگ تو هستم . پسر ثروتمند گفت : پس صداي سگ در بياور. آن بيچاره نيز صداي سگ در مي آورد و پسر توانگر مقداري حلوا به او مي داد . دوباره صداي سگ در مي آورد و مقداري ديگر مي گرفت . همين طور مثل سگ صدا مي كرد و حلوا مي گرفت . شبلي به آنان مي نگريست و گريه مي كرد. پيروان شبلي پرسيدند كه : اي شيخ چه اتفاقي براي تو افتاده كه گريه مي كني ؟ گفت : نگاه كنيد و ببينيد كه قناعت و طمع ورزي چه بر سر مردم مي آورد ! اگر اين گونه بود كه آن كودك به نان خالي خود قناعت مي كرد و از حلواي آن پسر طمع بر مي داشت ، لازم نبود سگ شخصي مثل خود باشد. نان خوردن مجازاً غذا خوردن منعم و درويش : تضاد قانعي و طامعي : تضاد غزل شور عشق ص 177 از فخرالدين عراقي قرن هفتم وزن فاعلاتن فلاعلاتن فاعلن بحر : رمل مسدس محذوف سبك عراقي نوع ادبي : غنايي (عرفاني) 1- عشق شور و غوغايي را در وجود ما به وجود آورد و جان ما را در بوته ي آزمايش قرار داد. دو كلمه ي «نهاد» در مصراع اول : جناس تام نهاد اول = درون ، نهاد دوم = فعل (قرار داد) – تشخيص – (استعاره مكنيه ) 2- عشق همه ي گفت و گوها و شور و غوغاها را بر سر ما انداخت ، همه ي اسرار را بر زبان ما جاري كرد و جست و جوها را در درون ما قرار داد ( مارا به جست و جو حركت برانگيخت ) ( علت همه ي گفت و گوها و جست و جو ها عشق است .) آرايه : ترصيع 3- (حضرت حق) از خمخانه ي ازلي جرعه اي برخاك وجود آدم ريخت و خاك آدم را با جرعه اي از شراب عشق ازلي سرشت و لذا شور و جنبشي در وجود آدم و حوا به وجود آورد. (عشق بين آدميان از اين فيضان به وجود آمد ) آرايه ها : تلميح – عشق باعث آفرينش است . شبيه اين مضمون در بيت اول از اين رباعي نيز مي بينيم : ازشبنم عشق خاك آدم گل شد صد فتنه و شور در جهان حاصل شد (منسوب به ابوسعيد ابوالخير) و دراين اشعار: حسنت به ازل نظر چو در كارم كرد بنمود جمال و عاشق زارم كرد من خفته بدم به ناز در كتم عدم عشق تو به دست خويش بيدارم كرد – عراقي (رباعي) در ازل پرتو حسنت زتجلي دم زد عشق پيدا شد و آتش به همه عالم زد – حافظ طفيل هستي عشقند آدمي و پري ارادتي بنما تا سعادتي ببري - حافظ متناسب با اين بيت حافظ : بر در ميخانه ي عشق اي ملك تسبيح گوي كاندر آن جا طينت آدم مخمر مي كنند خمستان – جرعه = مراعات نظير جرعه (جرعه اي از شراب) استعاره از اندكي عشق – تلميح به خلقت انسان . 4- عشق هر لحظه خود را در لباس (شكل) تازه اي به ما نشان داد و هرلحظه در محلي خود را نماياند . لباس : مجاز از ظاهر و شكل 5- چون عشق ازلي خانه و محل معيني نداشت ، هرجا را كه مناسب و محل تجلي خود يافت در همان جا اقامت كرد (عشق در منزلگاهي فرود مي آيد كه مستعد باشد ) . رخت نهادن كنايه از اقامت كردن 6- زيبايي خود را در معرض ديد خود نهاد (خودش مي خواست خودش را ببيند ) لذا منت آن را بر عاشق شيدا نهاد (درحقيقت او از دريچه ي چشمان عاشق خود را مي نگرد ) 7- كرشمه و نازي با خود كرد (كرشمه و ناز خود را به خود نشان داد) طوري كه از آن ، نشئه ي عشق در همه ي موجودات به وجود آمد . (تكرار مضمون بالا ) پير و برنا : تضاد . 8- براي آن كه وصال خود را تماشا كند و زيبايي خود را نظاره كند نور جمال خود را در ديدگان بصير و بينا قرار داد. (در حقيقت كشش تماشاي نور حضرت ازلي به وسيله ي ديدگان بصير بهانه اي است كه او زيبايي خود را بنگرد ) (تكرار مضمون بيت شش ) مراعات : تماشا ، ديده 9- اگر اين همه راز و اسرار در صحراي هستي و نظام آفرينش وجود دارد براي اين است كه كمال علم و دانش او آشكار و هويدا شود . 10- وقتي زيبايي او دست به غارت و يغماي دل عاشقان زد ، شور و غوغايي از همه ي جهانيان برآمد . تشخيص (مصراع دوم ) جهان : مجاز تكرار مضمون بيت يك 11- وقتي در ميان آن همه غوغا و شور عراقي را ديد ، نام او را سرلوحه ي نام همه ي عاشقان قرار داد. تكرار كلمه ي غوغا كه به نوعي آرايه ي تصدير نيز مي باشد. ضمناً در پايان ذكر اين نكته خالي از اهميت نيست كه بيان اوزان و نام بحور فقط جهت همكاران گرامي است و بيان آن ها براي دانش آموزان ضرورت ندارد . مناجات از تذكره الاولياي عطار صفحه ي 188 الهي ، آفرين بر آن خداوند پاك كه بنده اش گناه مي كند و او از روي لطف و كرم شرمنده مي شود (و اورا مي بخشايد) تلميح به حديث نبوي : هرگه كه يكي از بندگان گنهكار دست انابت به درگاه حق بردارد حق در او نظر نكند – بازش بخواند ، باز اعراض كند ، باز به گريه و زاري او را بخواند گويد اي فرشتگانم اورا بخشودم زيرا از بسياري گريه بنده ام شرم دارم او غير از من كسي را ندارد : كرم بين و لطف خداوندگار گنه بنده كرده است و او شرمسار (البته ما اين حديث را به نقل از مقدمه ي گلستان آورديم و معلوم است كه هم سعدي و هم قبل از او عطار هردو به اين حديث نظر داشته اند . ) الهي ، تو دوست داري كه تو را دوست داشته باشم با آن كه از من بي نيازي . پس من چگونه مي توانم تو را دوست نداشته باشم زيرا كه تو مرا دوست داري با آن همه نيازي كه به تو دارم . (تكرار كلمه ي دوست ) الهي ، من غريب و بي كسم و ياد تو نيز در اين دنيا غريب است . من با ياد تو انس گرفته ام ، زيرا كه غريب با غريب و بيگانه مانوس مي شود. الهي ،شيرين ترين بخشش ها دردل من اميدواري به توست و خوش ترين سخنان كه بر زبان من گنهكار جاري مي شود،ستايش توست وعزيزترين وقت ها براي اين بنده ي بيچاره ي گنهكار،ديدار توست . الهي ، من كار شايسته اي كه در خور بهشت باشد ، انجام نداده ام و تاب تحمل دوزخ را نيز ندارم . اكنون كارم به لطف و بخشش تو رسيده است . (منم و بخشش و بزرگواري ات ، هر چه خواهي بكن ) الهي ، اگر در فرداي قيامت به من بگويند چه تحفه اي با خود آورده اي ؟ مي گويم : خداوندا ، از زندان (استعاره از دنيا) فقط موي نامرتب و ژوليده و لباس چركين و مقدار زيادي اندوه و شرمساري مي توان آورد . تو ، خود ناپاكي هاي وجود مرا پاك كن و بشوي و لباسي شاهانه برايم بفرست و سؤال مكن !(چون مي داني هيچ ندارم جز طمع بسيار به كرم تو و اميدواري به بخشش هاي بسيارت . ) خلعت : لباس و صله ي شاهانه . آمين يارب العالمين
+ نوشته شده در یکشنبه ۱۴ فروردین ۱۳۹۰ ساعت ۸ ب.ظ توسط علیرضاموسوی
|