آبرو

آبي است آبرو كه نيايد به جوي خويش                از تشنگي  بمير  و  مريز  آبروي    خويش

صائب تبریزی

در   حفظ   آبرو   ز   گهر باش سخت تر                  كان آب چون كه رفت نيايد به جوي خويش

صائب تبریزی

دست طمع چو پيش كسان مي‌كني دراز             پل بسته‌اي  كه  بگذري  از   آبروي خويش

صائب تبریزی

براي    لقمة    نان  آبروي  خويش   مبر                به رايگان مده، آن گوهري كه ارزان نيست

كربلائي

نماز   عشق      مرا   آبرو از   آن    باشد              كه قبله   مي‌كنم   آغوش  مهـــربــان ترا

مهدي سهيلي

ما  آبروي  خويش   به  گوهر   نمي‌دهيم              بخل  به  جا  به  همّت  حاتم   برابر  است

من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك                   چرخ بر هم زنم ار غير مرادم باشد

من نه آنم كه زبوني كشم از چرخ فلك                   چرخ بر هم زنم ار غير مرادم باشد

دیدار یار غایب،  دانی چه ذوق دارد؟

دیدار یار غایب،  دانی چه ذوق دارد؟

ابری که در بیابان بر تشنه ای ببارد ...

چشم عبرت

بیدل :

به چشم عبرت اگر بنگری، نخواهی دید

                   ز جامه جز کفن، از خانه‌ها بغیر قبور


 

خوابِ عدم،

ملا محمد باقر مجلسی :

به خوابِ عدم، راحتی داشتیم

                    ازین خوابِ، ما را که بیدار کرد...؟

http://s1.picofile.com/file/6666246476/AAA_2020a.jpg


دیگران کاشتند و

افسوس برای اصلی فراموش شده :

         دیگران کاشتند و ما خوردینم

                             ما بکاریم و دیگران بخورند ...

http://s1.picofile.com/file/6554430580/40800_fullsize.jpg


 

دل غافل

ناصر علی سهرندی :

بی درد  وا نشد دلِ غفلت گرفته‌ام

                قفلی که زنگ بست، شکستنْ کلیدِ اوست

http://photos.500px.com/641021/5


 
comment 

آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار

آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار

چه قدر شیخ بهائی قشنگ می گه:

آتش به جانم افکند، شوق لقای دلدار
از دست رفت صبرم، ای ناقه پای بردار
ای ساربان خدا را! پیوسته متصل ساز
ایوار را به شبگیر، شبگیر را به ایوار
در کیش عشقبازان، راحت روا نباشد
ای دیده اشک می‌ریز، ای سینه باش افگار
هر سنگ و خار این راه، سنجاب دان و قاقم
راه زیارت است این، نه راه گشت بازار
با زائران محرم، شرط است آنکه باشد
غسل زیارت ما، از اشک چشم خونبار
ما عاشقان مستیم، سر را ز پا ندانیم
این نکته‌ها بگیرید، بر مردمان هشیار
در راه عشق اگر سر، بر جای پا نهادیم
بر ما مگیر نکته، ما را ز دست مگذار
در فال ما نیاید جز عاشقی و مستی
در کار ما بهائی کرد استخاره صد بار

بهترین تک بیتی دنیا  از بیابان عدم

 


از بیابان عدم، تا سرِ بازار وجود

                     به تلاش کفنی، آمده عریانی چند

ناصر علی سهرندی :

از بیابان عدم، تا سرِ بازار وجود

                     به تلاش کفنی، آمده عریانی چند

چهل تک بیتی از حافظ

1. حافظ وظیفه ی تو دعا گفتن است و بس
   در بند آن مباش که نشیند یا شنید

2. بس تجربه کردیم در این دار مکافات

   با درد کشان هرکه در افتاد ور افتاد

3. سیل سرشک ما زدلش کین بدر نبرد

   در سنگ خاره قطره ی باران اثر نکرد

4.دلا بسوز که سوز تو کارها بکند

 دعای نیم شبی دفع صد بلا بکند

5. همای گو مفکن سایه ی شرف هرگز

   در آن دیار که طوطی کم از زغن باشد

6.نیکنامی خواهی ای دل با بدان صحبت مدار

   خودپسندی جان من برهان نادانی بود

7. بر این رواق زبر جد نوشته اند به زر

   که جز نکویی اهل کرم نخواهد ماند

8.چون طهارت نبود کعبه و بتخانه یکی است

   نبود خیر در آن خانه که عصمت نبود

9. عیب می جمله بگفتی هنرش نیز بگوی

   نفی حکمت مکن از بهر دل عامی چند

10. فیض روح القدس ار باز مدد فرماید

 دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می کرد

11. در هوا چند معلق زنی و جلوه کنی

 ای کبوتر نگران باش که شاهین آمد

12. روز در کسب هنر کوش که می خوردن روز

 دل چون آینه در زنگ ظلام اندازد

13. نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

  به غمزه مسأله آموز صدمدرس شد

14. من از بیگانگان هرگز ننالم

   که با من هرچه کرد آن آشنا کرد

15. با خرابات نشینان ز کرامات ملاف

   هر سخن جایی و هر نکته مقامی دارد

16. شهر خالی است ز عشاق مگر کز طرفی

دستی از غیب برون آید و کاری بکند

17. جام می و خون دل هر یک به کسی دادند

 در دایره ی قسمت اوضاع چنین باشد

18. مرغ زیرک نشود در چمنش نغمه سرای

هر بهاری که به دنبال خزانی دارد

19. گوهر پاک بیاید که شود قابل فیض

   ورنه هر سنگ و گلی لؤلؤ و مرجان نشود

20. ستم از غمزه میاموز که در مذهب عشق

 هر عمل اجری و هر کرده جزائی دارد

21. تو بندگی چون گدایان به شرط مزد مکن

   که خواجه خود روش بنده پروری داند

22. اوقات خوش آن بود که با دوست بسر شد

   باقی همه بیحاصلی و بیخبری بود

23. در دلم بود که بی دوست نباشم هرگز

   چه توان کرد که سعی من و دل باطل بود

24. سعی نابرده در این راه به جایی نرسی

   مزد اگر می طلبی طاعت استاد ببر

25. دوست گو یار شو و هر دو جهان دشمن باش

   بخت گو روی کن و روی زمین لشکر گیر

26. ز مشکلات طریقت عنان متاب ای دل

   که مرد راه نیندیشد از نشیب و فراز

27.غم حبیب نهان به ز گفتگوی رقیب

   که نیست سینه ی ارباب کینه محرم راز

28. مرا به کشتی باده در افکن ای ساقی

   که گفته اند نکویی کن و در آب انداز

29 .فلک به مردم نادان دهد زمام مراد

   تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس

30. بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین

   کاین اشارت ز جهان گذران ما را بس

31. ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال

   مرغ زیرک چون بدام افتد تحمل بایدش

32. وفا مجوی ز کس ور سخن نمی شنوی

   بهرزه طالب سیمرغ و کیمیا می باش

33.دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات

   مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش

34. دل ربایی همه آن نیست که عاشق بکشند

   خواجه آنست که باشد غم خدمتکارش

35. آن سفر کرده که صد قافله همره اوست

   هر کجا هست خدایا به سلامت دارش

36. خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

   بگذر ز عهد سست و سخنهای سخت خویش

37. گفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبع

   سخت می گیرد جهان بر مردمان سخت کوش

38.بر بساط نکته دانان خودفروشی شرط نیست

   یا سخن دانسته گو ای مرد عاقل یا خموش

39. در خلوص منت ارهست شکی تجربه کن

   کس عیار زر خالص نشناسد چو محک

40.پای ما لنگ است و منزل بس دراز

   دست ما کوتاه و خرما بر نخیل