ما ه من ، غصه چرا ؟!
ما ه من ، غصه چرا ؟!
آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم وآبی و پر از مهر ، به ما می خندد !
یا زمینی را که، دلش ازسردی شب های خزان
نه شکست و نه گرفت !
بلکه از عاطفه لبریز شد و
نفسی از سر امید کشید
ودر آغاز بهار ، دشتی از یاس سپید
زیر پاهامان ریخت ،
تا بگوید که هنوز، پر امنیت احساس خداست
تمام تاریخ عبارت است از سربازانی که همدیگر را نمیشناسند و با هم میجنگند
برای دو نفر که همدیگر را میشناسند و نمیجنگند . . .
فقر چيست؟
فقر چيست؟
فقر ، چيزي را " نداشتن " است،
ولي،آن چيز پول نيست .....
طلاو غذا نیست ...
فقر، گرسنگي نيست .....
فقر، عرياني هم نيست...
فقر، همان گرد و خاكي است
كه بر كتابهاي فروش نرفتۀ يك
كتابفروشي مي نشيند ......
فقر، تيغه هاي برندۀ ماشين بازيافت
است،كه روزنامه هاي برگشتي را
خرد ميكند...
فقر ، كتیبۀ سه هزار سالهای است
كه روی آن یادگاری نوشتهاند...
فقر، پوست موزي است
كه از پنجره يك اتومبيل به خيابان انداخته
ميشود .....
فقر ، همه جا سر میكشد ...
فقر، شب را " بي غذا " سر كردن نيست
فقر، روز را " بي انديشه" به سر
بردن است..... .
حسینی باش که در محشر نگویند / چرا پرونده ات امضاء ندارد . .

فرق میان کفر و دین یک یا حسین است
هر دل گواهی می دهد حق با حسین است
نام آفتاب گردان همه رو به یاد آفتاب میندازه
نام انسان ، کسی رو به یاد خدا میندازه ؟
ذهن انسان احمق مانند مردمک چشم است
هر چقدر بیشتر نور بتابانی ، تنگ تر می شود.
به یاد ندارم نابینایی به من تنه زده باشد اما
جماعت نادان خورد گفتند: "مگه کوری؟
سخنان نابغه ای که با نظریه اش چه ها که نکردند!!!!!
چقدر کم هستند آنهایی که با چشم خود می بینند و با قلب خود احساس می کنند.
وقتی راه حل ساده باشد یعنی خداوند در حال پاسخ دادن است.
حیات آدمی وقتی آغاز می شود که او از خودش بیرون رود.
سعی نکنید موفق شوید.بلکه سعی کنید با ارزش شوید.
نگران آینده نیستم،خودش به زودی خواهد آمد.
اینشتین
مرگ هم به تساوی تقسیم نمی شود
مرگ هم به تساوی تقسیم نمی شود
عجبا ! هیچ کس هنوز
به سهم کم اش از مرگ
اعتراض نکرده است
*
خیلی ها سهم بیشتری از مرگ نصیب شان می شود
کودک بودم که درسینما
مردی ازاسب افتاد و
آنقدر روی زمین کشیده شد که :
گریه چشم هایم را بست
بعد ها دانستم
افتادن از اسب گریه ندارد
خیلی ها از اصل می افتند و می میرند
قلب مادر
خانه، بدلی برای بطن مادر؛ مسکنی که زمانی برای انسان امن ترین و آسایش بخش ترین مکان بوده است و برای همیشه آرزوی آن را دارد.((زیگموند فروید))
دوست من کتاب
دوست من کتاب
دوستار کتاب و کتاب خوانی شدیم

اما زمانی که بزرگتر شدیم دیگر کتاب ها دوست ما نبودند
بلکه
راهی برای رسیدن به هدف هایمان شدند
مدرسه ها مکانی برای علم و شادی بود
جایی برای آموزش
یاد گیری علم
انسانیت
ولی
الان دانش آموزان به جای این هدف های والا مجبور به یاد گیری .....


؟؟؟؟؟؟؟؟ چرا؟؟؟؟؟؟؟؟
کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقت
یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ...
یا بی پول ترن که بهشون میگم گشنه گدا و ...
یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...
یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ...
یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ...
یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو و ...
یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ...
یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو و ...
یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ...
یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه و ...
یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ...
یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس و ...
یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ...
یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی و ...
یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...
یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق ...
کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقت
کمی هم به زنانگی خویش بها دهید...
نمازت اگر برای خدا نیست مخوانش
اگر قدمی به پیش دارید
اگر این قدم از برای خود نمایی شماست
اگر از این امر درک درستی ندارید
اگر اندیشه تان هیچ دلیل درستی را به شما عیان نمیسازد
باور کنید
چه روسری از سر برگیرید
چه روسری به سر کنید
چه چادر به سر گیرید
چه چادر از سر برگیرید
هیچ تفاوتی نخواهد داشت
باید همان بود
که از خودنمایی ها
از اندیشه های کژتاب خویش
دور ماند
کافی است ، کمی خودمان باشیم
انسان عریان افریده شد
به سیبی رانده شد
و جامه به تن کرد
این اندیشه که من چادر به سر میبرم تا مردان به گناه آلوده نشوند
بسیار از منطق به دور است
تو خود را کوچک دانستی
تو خود را عامل گناه دانستی و خویشتن را بی ارزش
تو خود را هم ردیف گناهان کرده ای
و میشود از این اندیشه به آنجا رسید
که عرب ها زنان خود را در پی بی ارزشی ، به گور میبردند
و یا جامعه ای ، زنان را زاده ی شیطان میدانستند
این اندیشه که من حجاب بر میگیرم ، زیرا مرد زیبا بین است
تو خود را وسیله قرار میدهی
وسیله ای از برای لذت کسی
نگاهی و چشمی و دلی ...
تو یک انسانی
انسانی کمال جو
چگونه یک وسیله ، کمال را میجوید
خود را کوچک کردی
کوچکتر از یک گل در گلدانی که امروز به دید بسیاری خوشایند است
و فردا
در پی پژمرده گی
هیچ نگاهی را از برای خویش نمیبرد
هر دوی این اندیشه ها ؛ از برای مردان تلاش میکنند
کمی هم به
زنانگی خویش بها دهید...
دکتر حسین الهی قمشه ای
خداوند زیباست و زیبایی را دوست دارد محمد ص
زیبایی حقیقت است و حقیقت زیبایی افلاطون
پس ظاهر و باطنمان زیبا باشد تا به حقیقت نزدیکتر باشیم
دکتر حسین الهی قمشه ای
..............................................................
ان ال پي در باره موفقيت چه ميگويد؟
در روش ان ال پي ما با ۳عنصر آشنا ميشويم كه شناخت اين سه
عنصر سرعتي اعجاب آور به موفقيت ما ميدهد...اين سه عنصر عبارتند از:
1-نتيجه وهدف:اول بايد بدانيم كه چه ميخواهيم و چه نتيجه اي را انتظار ميكشيم.
اين هدف بايد دقيقا روشن باشدو نقطه مجهولي نداشته باشد.مثلا اين كه من
ميخواهم تا 5 سال ديگر 3 ميليارد تومن پول داشته باشم يا من تا 4 سال ديگر بايد
مدرك مهندسي برق بگيرم من تا 7 سال ديگر منزلي در منطقه خوبي از تهران
(دقيقا بايد بدانيد كجا)خواهم داشت و از اين قبيل ..شفاف بودن هدف و خواسته ما
مسير حركت و رسيدن به موفقيت را سريعتر ميكند ..وقتي آنچه را كه ما
ميخواهيم براي خودمان روشن و دقيق باشد تمام نيروهاي خارجي و داخلي به
كمك ما مي آيند تا به هدف نزديك تر شويم ...
۲- تيز حسي:هوشيار باشيد دريچه هاي حواس خود را باز نگه داريد تا آنچه را كه به
دست مي آوريد متوجه شويد..اگر ما علائم و نشانه هاي موفقيت را درك نكنيم
شايد موفقيت تا نزديكي ما بيايد و ما از اون بيخبر بمانيم پس بايد حواس خودمون
رو واسه استقبال از موفقيت آماده و هوشيار نگه داريم..
۳- انعطاف پذيري:انعطاف پذير باشيد .آنقدر در رفتارتان تجديد نظر كنيد تا به
خواسته هايتان برسيد..""اگر هميشه كاري را بكنيد كه هميشه كرده ايد هميشه به
نتيجه اي مي رسيد كه هميشه گرفته ايد."".
اگر كاري كه ميكنيد موثر نيست كار ديگري بكنيد
یادش بخیر..
عروسکا ... عروسکا ... کجایید ؟!
چهارزانو میشینم ، چشمامو می بندم و میرم تو فکر. مثل ایکیوسان. میرم به کودکی. دلتنگی هامو، خاطره هامو ورق می زنم..
یادش بخیر..
دلم برای معصومیت هایدی تنگه ، برای اون چهره ی غمگین حنا پشت ماشین نخ ریسی. برای شجاعت های پسر شجاع و پیپِ پدرش.
دیگه تو کوچه خیابونا اثری از رد پای ترنادو نیست. روی در و دیوارهای شهر علامت z نمیبینم. حتی روی شکم چاق گروهبان گارسیا ها.
هنوز وقتی دریا می رم دلم یه غول خوشگل صورتی میخواد. دوست دارم محکم بشینم پشت سرندیپیتی و همه ی دریا رو زیر آبی بریم.
این روزا روی پاگرد پله ها هرچقدر هم منتظر بمونی ، حتی سایه ی بابالنگ درازو هم نمیتونی ببینی.
مادربزرگه اگه الان زنده باشه ، فکر کنم دیگه تنهاست. یا شاید با هاپوکمار. من از همون اول می دونستم هیچکس جز هاپوکمار از ته دل مادربزرگه رو دوست نداره.
دلم برای تام سایر و هاکلبری هم خیلی تنگه. رفیق هم رفیقای قدیم.
هنوزم وقتی یاد غربت و عشق گالیور میفتم دلم میگیره.
این روزا دیگه کسی واسه رسیدن هاچ به مادرش دعا نمیکنه.
اون موقعا ، آدم اخموها رو هم می شد دوست داشت. دلم برای کاکروی دوست داشتنیم تنگ شده. به دلم موند که یه بار تیم سوباسا رو شیش تایی کنن...
اون روزا هرچی اسفناج می خوردم ، بازوهام مثل بازوهای ملوان زبل قلمبه نمی شد..
هنوز کارهای خارق العاده ی کارگاه گجت خودمونو خیلی دوست تر دارم از آتیش بازی های این بِن تِن..
بشکن ! من نمیشکنم! چی بود چی بود؟ شیشه شکست!
شیشه نبود ، پس چی شکست؟ .... اَلسون و وَلسون قلب منو شکستن ، چه شیطونایی هستن ...

مساله این نیست که خرید کتاب چقدر گرون تموم
مساله اینه که اگر کتاب نخونی چقدر برات گرون تموم میشه!

شهادت از ديدگاه شريعتي:
شهادت از ديدگاه شريعتي:
شهادت، بُرندهترین سلاحی است که هیچ دشمنی را یارای مقاومت در برابر آن نیست،
«یکی از بهترین و حیات بخشترین سرمایههایی که در تاریخ تشیع وجود دارد، شهادت است.»
در فرهنگ ما شهادت، مرگی نیست که دشمن ما بر مجاهد تحمیل کند. شهادت مرگ دلخواهی است که مجاهد با همه آگاهی و همه منطق و شعور و بیداری و بینایی خویش، خود انتخاب میکند!… شهادت، در یک کلمه ـ بر خلاف تاریخهای دیگر که حادثهای است و درگیری است و مرگ تحمیل شده بر قهرمان است و تراژدی است ـ در فرهنگ ما، یک درجه است، وسیله نیست؛ خود هدف است، اصالت است؛ خود یک تکامل، یک علو است؛ خود یک مسئولیت بزرگ است؛ خود یک راه نیمبُر به طرف صعود به قلّه معراج بشریت است و یک فرهنگ است.»
از بهلول پرسیدند : علت سنگینی خواب چیست؟
درخت ، در تهاجم پاییز هرچه را که از دست بدهد
درخت بکارید و با دیدنش در هر پاییز و بهار ، مانند درخت بودن را تمرین کنید ...
نویسنده : ؟؟

ماندن، سنگ بودن است و رفتن، رود بودن .
بنگر که سنگ بودن به کجا می رسد جز خاک شدن ،
و رود بودن به کجا می رود جز دریا شدن ...
- دکتر شریعتی
..:: فاصله ::..
..:: فاصله ::..
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد میزنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند میکنند و سر هم داد میکشند؟
شاگردان فکرى کردند و یکى از آنها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست میدهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست میدهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد میزنیم؟ آیا نمیتوان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد میزنیم؟
شاگردان هر کدام جوابهایى دادند اما پاسخهاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلبهایشان از یکدیگر فاصله میگیرد.
آنها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آنها باید صدایشان را بلندتر کنند.
مسئولیت زاده توانائی نیست، زاده آگاهی و زاده انسان بودن است.
..:: قدر دانی ::..
..:: قدر دانی ::..
مردي مقابل گل فروشي ايستاده و مي خواست دسته گلي براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش پست شود .
وقتي از گل فروشي خارج شد ٬ دختري را ديد که در كنار گلفروشي نشسته بود و گريه مي کرد. مرد نزديک دختر رفت و از او پرسيد : دختر خوب چرا گريه مي کني ؟
دختر در حالي که گريه مي کرد و گفت : مي خواستم براي مادرم يک شاخه گل رز بخرم ولي پولم كم است . مرد لبخندي زد و گفت :با من بيا٬ من براي تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم .
وقتي از گل فروشي خارج مي شدند٬ مرد به دختر گفت : مي خواهي تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبرمادرم راهي نيست!
مرد دلش گرفت ٬ طاقت نياورد٬ به گل فروشي برگشت٬ دسته گلي گرفت و ۲۰۰ كيلومتر رانندگي کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.
قدر گلدان آنگاه بدانید که هست نه در آن هنگام که افتاد و شکست
فرصت طلبی ::..
كشاورزي قاطر پيري داشت. يك روز از بد حادثه قاطر درون چاه عميق و خشكي افتاد و با صداي بلند شروع به فرياد زدن كرد.
كشاورز با شنيدن صداي فرياد بر سر چاه آمد و ديد كه چه بلايي بر سر قاطر آمده است. چاه عميق بود و قاطر سنگين. او ميدانست بيرون آوردن قاطر از گودال اگر ناممكن نباشد بسيار سخت خواهد بود چون قاطر پير بود و چاه خشك، كشاورز تصميم گرفت كه حيوان را در همان چاه مدفون كند.
به اين ترتيب دو مشكل را حل ميكرد: قاطر پير را از درد و فلاكت نجات ميداد و چاه خشك را هم پر ميكرد. بنابراين همسايهها را به كمك طلبيد.
بيلهاي پر از خاك يكي پس از ديگري بر سر قاطر ريخته ميشد. قاطر كه از اين مساله بسيار وحشتزده و عصباني بود ناگهان فكري به ذهنش رسيد.
هر بار كه آنها يك بيل خاك بر سرش ميريختند، خود را تكاني مي داد و برميخواست. اگر چه كاملا خسته و كثيف شده بود، اما زنده بود و با بالا آمدن خاك در چاه، او هم بالا آمد و از ميان جمعيت به راه افتاد.
در تبديل تهديد به فرصت گاه از ضعيفترين موجودات نيز ميتوان الهام گرفت.
این داستان منو یاد این جمله انداخت:
با آجرهایی که دشمنانت به طرفت پرت میکنند خانه ای بساز!
پشت هر کوه بلند
سبزه زاریست پر از یاد خدا
و در آن باغ کسی می خواند
که خدا هست، دگر غصه چرا؟!؟!...
آرزو دارم:خورشید، رهایت نکند
غم، صدایت نکند
ظلمت شام، سیاهت نکند
و تو را از دل آنکس که دلت در تن اوست حضرت دوست جدایت نکند...
شعر ولادت امام حسن عسکری
در جواب ِ دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟
امسال خانم فریده حسنزاده برای شعر «در جواب دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟» که به زبان انگلیسی سروده شده به عنوان نامزد دریافت جایزه ادبی پوشکارت معرفی شد.
نامزدهای جایزه ادبی پوشکارت که هر ساله به بهترین شعر، داستان و نقد ادبی نشریات ادبی مستقل تعلق میگیرد، توسط سردبیران جراید و از میان کسانی انتخاب میشوند که به عنوانpoet The Featureانتخاب و معرفی شده باشند.
از برندگان این جایزه ادبی معتبر در دهههای گذشته میتوان به نامهایی چون ریموند کارور و تیم ا ُبرین اشاره کرد.
در جواب ِ دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟
زیرا سالهای جنگ بود
و من نیازمند ِ عشق بودم
برای چشیدن ِطعم آرامش.
زیرا بالای سی سال داشتم
و می ترسیدم از پژمردن
پیش از شکفتن و غنچه دادن.
زیرا طلاق واژه ای ست
تنها برای مرد و زن
نه برای مادر و فرزند (واژه پدر جا مانده)
زیرا تو هرگز نمیتوانی بگویی:
مادر ِ سابق ِ من
حتی وقتی جنازهام را تشییع می کنی.
و هیج چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند
میان ِ مادر و فرزند جدایی افکند
نفرت یا مرگ حتی.
و تو بیزاری از من
زیرا تو را به دنیا آورد ه ام
تنها به خاطر ِ ترسم از تنها ماندن
و هرگز مرا نخواهی بخشید
تا زمانی که خود فرزندی به دنیا آوری
ناتوان از تاب آوردن ِ خاکستر ِ سوزان ِ
رویاهاو آرزوهای دور و درازت
از مرگ نمی ترسم
من فقط نگرانم
که در شلوغی آن دنیا
مادرم را پیدا نکنم ...
با اندکی تغییر ، نویسنده : علی لواف


